X
تبلیغات
یادداشتهای شخصی مازیار احمدی
دو کلمه حرف حساب با تو دوست خوبم
 در ستایش پدر و مادر

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.

وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.

وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...

به سلامتي همه مادراي دنيا...

 

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...

 

خورشيد

هر روز

ديرتر از پدرم بيدار مي شود

اما

زودتر از او به خانه بر مي گردد !

 

به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن

ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

 

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،

نه مرگ ،

نه ترس ،

سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛

 

سلامتيه اون پسري که...

10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...

20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....

30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!

باباش گفت چرا گريه ميکني..؟

گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزید!!

 

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم

که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…

ولي پدر ...

يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند

خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست

فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …

بياييد قدردان باشيم ...

به سلامتي پدر و مادرها

 

قند  خون مادر بالاست .

دلش اما هميشه شور مي زند براي ما ؛

اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!

دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .

دست پر مهر مادر

تنها دستي ست،

که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،

از تمام دستها بلند تر است...

 

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!

پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟

پسر ميگه : من..!!

پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!

پسر ميگه : بازم من شيرم...

پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟

پسر ميگه : بابا تو شيري...!!

پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟

پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...

به سلامتي هرچي پدره

 

مادر

تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش را باور کرد

حتي اگر نگويد...???

 

سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه

اما غصه شو با سيگار ودود سيگارش!

 

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري!

مادر يعني به تعداد همه روزهاي آيندهتو ،دلواپسي!

مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري !

مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد!

مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!

مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....

 

پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...

تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!

 

مردان پيامبر شدند؛

و زنان مادر؛

قداست پيامبران را توانسته‌اند به زير سوال ببرند؛

ولي قداست مادران را هرگز..!

 

آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي

نميشنود.........

ممماااااااااااادددددددررررررر..............

 

تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو 15 سالگي : " ولم کنين "

تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"

تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"

تو 30 سالگي : " حق با شما بود"

تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"

تو  هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!

بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

 

بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري

نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!

 

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده !

وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت

دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي

سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

 

گر 4 تکه نان  خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد

کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391  |
 اندکی فکر کن ...
اندکی فکر کن ...


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن ..
|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390  |
 بیسکویت سوخته!
چندی پیش ایمیلی از یکی از دوستان عزیزم تحت عنوان بیسکویت سوخته دریافت کردم که گفتم بد نیست که اینجا بیارم تا شما دوستان عزیز هم مطالعه بفرمائید.

 

بیسکویت سوخته!

    زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد. وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت: ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))

  زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر– و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد. و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد. ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!  

((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))

بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.! 

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در جمعه دوازدهم آذر 1389  |
 با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید
اعتقاد:

اهالی روستایی تصمیم گرفتند برای نزول باران دعا کنند.

روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.

 

  اعتماد:

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چرا که یقین دارد شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.

 

 امید:

هر شب به رختخواب می روید بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار میشوید ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.

 

با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید
|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در یکشنبه هفتم آذر 1389  |
 قصه بهونه قشنگ من

قصه بهونه قشنگ من

 

تو نگاه دل فریبت، می شد حس کرد چه چیزا

برق اون چشای عسلیت، برده  عقل از سر ما

رو به آسمون کردم، صدا زدم که ای خدا عاشقا

دیدی اون رعدی که چطور، اومد و آتیش زد دل ما

 

از همون اول  بازی ،تو شطرنج عشق تو من

بدجوری  گیج، انگاری کیش اون نگات شدم

عاقبت بستی چه خوب ، راه فرار شاه دل

دست آخر من، مات اون رخ ماهت شدم

 

اینور و انور فهمیدن عاشق و حیرونت  شدم

هرکسی دونست که من واله و مجنونت  شدم

توی اون رویای خوش، بی خود از خودم شدم

تو شدی شمع عشقم و ، پروانه به دور تو شدم

 

میدونستی چقدر خوش شده به حال من

از اون روز که ، پا گذاشتی تو خیال  من

چه قشنگ تیر عشقت اومد به خال من

داشتن تو شد آخرش،  بهونه قشنگ من

 

تقدیم به تو... به تو که فرشته آسمون زندگیمی... 
|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در جمعه پنجم آذر 1389  |
 دکتر علی شریعتی (1)
وقتی که بود ندیدم...

وقتی که خواند نشنیدم...

وقتی دیدم که نبود...

وقتی شنیدم که نخواند...

(دکتر علی شریعتی)

یه روز برا یه ارائه کلاسی به دنبال یه مطلب کوتاه از بزرگان تو اینترنت جستجو می کردم. بعد از کلی گشت و گذار بود که تو یه وبلاگ چشمم به عبارت بالا افتاد...

کوتاه...مختصر...آشنا... و یه دنیا تفسیر...

واقعاً چرا خیلی از ماها جوری رفتار می کنیم که عبارت بالا در موردمون صدق کنه؟!

چرا عزیزترین ها رو وقتی کنارمو هست قدرشناس وجودشون نیستیم؟!

چرا اون موقع که باید چشم بصیرت داشته باشیم، نابینا هستیم؟!

چرا اون موقع که باید گوش بدیم، ناشنوا هستیم؟!

پدر، مادر، برادر و خواهر و همسر....

چرا این قصه از دست دادن عزیزان و بعد حسرت نداشتن قدر اونا این قدر پرتکرار؟!

چرا این حکایت از دست دادن فر صتهای استفاده از تجربه دیگران و پیشمونی دیر هنگام ادامه داره ؟!

 

پس بیا از همین امروز به خودم و خودت قول بده قدر همه عزیز را تا وقتی که هستن...

                                                                قدر همه فرصتها را تا میشه استفاده کرد...

                                                                و قدر خومون رو تا وقتی که دیر نشده باشه...

                                                                                                                   بدونیم.

 

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در جمعه پنجم آذر 1389  |
 از دوباره كلاس درس، دوباره تازه شدن
ديروز و امروز روزاي خوبي برام بود... چون از دوباره تو كلاس درس نشستم (بعد از يك سال و نيم).

تازه فهميدم كه چقدر ياد گرفتن و تو كلاس درس بودن رو دوست دارم...

چه خوبه كه آدم بتونه هميشه دانشجو باشه... تا آخرين لحظه عمرش...

آخه اينجوري آدم تو 100 سالگي هم حس جووني مي كنه...

انشاالله كه فرصت باشه تا اين راه رو ادامه بدم...تا آخرش... يعني ميشه

و اينكه يه پله بالاتر رفتم...


يا حق

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 من؟
یه نگاه به خودم که می کنم

وقتی که بی ریا میرم تو خودم

می بینم که چقدر دورم از خودم

اونقدر دور که انگار از خود بیخودم

چی شده، این همه فاصله از کجاست؟

چرا باید دور باشم از این وجود پاک 

این وجودی پاکی که سرشته خداست

 

سرمون به چیا گرم که نشد

وقتمون پی چیا که هدر نرفت

دوست داشتنو چقدر بد ادا کردیم

تو درس زندگی هم که چی بگم

فکر کنم زور زوکی پاسش کردیم

خدایا تو فقط برس به دادمون

نکنه که بی خیال ما شدی

بی خیال این بنده های گم

 

کاش همه چی بر می گشت به بچگی

 چرا بر می گشت به بچگی که چی؟

آخه انوقت اگه از من، تو اینو می پرسیدی

کوچولو، چندتا منو دوست می داری؟

با همون صداقت اون بچگی

میگفتم ده تا!!! ده تا با تموم سادگی

ده تایی که قد تموم دنیام بود

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در یکشنبه یکم دی 1387  |
 قسم به تو، به تو که اسم پاکت پدره

قسم به تو، به تو که اسم پاکت پدره

 

 

صدای اومدن اُنروز، از دور داره به گوش میاد

 

روزی که بهونه دیدن تو دوباره به جوش میاد

 

اما چه سود که تو این روزا خیلی دورم از  تو

 

شایدم قسمت شده  که من جدا بمونم از تو

 

 

من ترا اندازه ی تموم آروزهام

 

یا که شاید فراتر از خواب و رویام

 

یه جوری که نشه شمردش حتی

 

دوسٍت دارم،اندازه ی تموم دنیام

 

 

پدرم روزت مبارک، لبات هم همیشه خندون

 

سرورم منم غلامت، بنده ی اون دل حیرون

 

کاش سایَت کم نشه، همیشه باشه برامون

 

که زیرش آروم بگیرم،یه کمی هم جون بگیرم

 

 

قسم به تو، به تو که اسم پاکت پدره

 

دلخوش دیدن تو، از همه چیزی سَرتره

 

میخوام برات دعا کنم، نه اینکه بار اوله

 

خدایا هواشو نیگردار ، اینم آرزوی آخره

 

 

{ از شبهه ترانه های خودم }

 

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  |
 (3) روزی و روزگاری

روزی و روزگاری

 

یه شب سرد زمستون بود

 

اونقدر سرد، که پدر بزرگ هم حیرون بود

 

من کنارش نشسسته بودم

 

واسه چی؟ آخه وقت قصه گفتنش بود

 

 

قصه هاش خیلی قشنگ بود

 

بس که جدا از آب و رنگ بود

 

یکشون قصه شاه وگدا بود!

 

اون یکیش قصه  اون لوبیا بود!

 

 

وقتی که می گفت از فرهاد کوهکن

 

به سرم میزد بی ارداه هوس کوهو کندن

 

یا وقتی می گفت از رستم و اسفندیار

 

انگاری میخواست بگه، تفنگ و بردار و بیار

 

 

دور اون کرسی گرم و مهربون

 

آخرش نفهمیدیم سرما چی بود

 

چقدر خوش بودیم و چه همزبون

 

حتی تو زمستونش دلامون بهاری بود

 

 

اما تو این روزای گرم،تو اوج گرمای تابتستون

 

بدجوری سردم میشه،انگاری وسط زمستونه

 

 نمیدونم شاید بخاطر نبودن پدر بزرگ مهربون

 

یا شاید اینکه  کرسی تو قلبامون پوشالیه   

 

 

{ از شبهه ترانه های خودم }

 

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در شنبه بیست و دوم تیر 1387  |
 (2)براستی تو کیستی؟

براستی تو کیستی؟

 

از آن دم که می آید به یادم

 

از او دارم من، هر چه دارم

 

بخود می گویم اینرا من دمادم

 

که باشد مرا در یاد، تا عمر دارم

 

 

 

تو ای الماس نایاب من در زندگانی

 

که بودی در کنارم با تمام بی نیازی

 

خدا داند که  تو در قلبت چه داری

 

که ماندم من در حیرت آن مهربانی

 

 

 

تو لایق بهشتی، زیرا که زر سرشتی

 

تو هدیه خدائی، زیرا که بی قیاسی

 

تو مژده وصالی، وقتی که در نمازی

 

تو سر ز هر مثالی، زیرا که عشق نابی

 

 

 

براستی با این همه اوصاف تو کیستی؟

 

تو فقط میتوانی مادرم باشی

 

 

چگونه زبان از وصف تو عاجز است.چگونه چشم را توان نگریستن به چشمانت نیست.چگونه دستهای لرزان ناتوان از گرفتن دستان پینه بسته ات است.چگونه پاها را یارای ایستادن درکنار جایگاه تو نیست.

 

آنقدر تو مهربانی که شرمم می آید از قیاس تو به چیزی

آنقدر تو عزیزی که قسم عزیزترین کس  یعنی قسم به تو

آنقدر تو پاکی که آب زلال از رویت مانده شرمنده

 

و چقدر من غفلت کردم که در ادای دینم به تو

 

 

تقدیم به مادر عزیز تر از جانم

 

خدایا می دانم که هر دعایی برای ستایش عظمت مقام مادر عاجز است. پس فقط میتوانم بگویم که او را سلامت بدار و مرا غلام درگاه او تا مدام اذن زندگی دارم...

 

{ از شبهه ترانه های خودم }

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در جمعه بیست و یکم تیر 1387  |
 نحوه مطالعه موثر

چکیده: مقدمات و شرایط اولیه لازم برای آغاز مطالعه چیست؟ چگونه می‌‌توان پرورش مناسبی برای آغاز مطالعه یافت؟ برای مطالعه بهتر لازم است پاسخ مناسبی برای این پرسش‌ها بیابید. مقدمات و شرایط اولیه لازم برای آغاز مطالعه چیست؟ آیا تا کنون دقت کرده اید که هر جلسه مطالعه شما چگونه شروع می‌‌شود؟

برای آنکه بتوانید بهتر مطالعه کنید، به نکات زیر توجه نمائید:
1- مکان مطالعه: دانش آموزان در خصوص مکان مطالعه عادتهای متفاوتی دارند. مطالعه در منزل، پارک و کتابخانه عمومی از رایج ترین مکانهای مطالعه محسوب می‌‌شوند. آنچه در این باره باید بدانید این است که محیط و مکان مطالعه علاوه بر داشتن شرایطی چون سکوت و آرامش، باید تا حد امکان ثابت و بدون تنوع باشد.

اگر می‌‌خواهید واقعا با تمرکز مطالعه کنید، باید سعی کنید که خود را به محیط یکنواخت و ثابت عادت بدهید.

بنابراین فضاهای عمومی مانند پارک برای یک مطالعه جدی، مکان مناسبی محسوب نمی شوند. تغییرات مکرر در دکور اتاق و یا مکان نیز - چون مخل تمرکز است - توصیه نمی گردد.

2- هدفمندی مطالعه: هدف مندی در مطالعه یعنی داشتن یک ذهنیت روشن و شفاف درباره اهداف، برنامه‌ها و پیش بینی های لازم. این موضوع را از زوایای مختلف می‌‌توان مورد بحث قرار داد. یک بعد مهم آن به نیات، ایده آل‌ها و انگیزه های شما بر می‌‌گردد. بعد دیگر آن به آرامش ذهنی و نظم رفتاری شما مربوط است. مسئله دیگر این است که چقدر مهارتها و ظرافتهای لازم را در برنامه ریزی و به خصوص پیش بینی تغییرات به خرج دهید. یعنی اگر به دلیلی برنامه شما بهم بخورد چگونه مدیریت زمان می‌‌کنید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 تقدیم به مادرم

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !

روز مادر يعنی مرور ۹ ماه خاطرات در او زنده بودن وبا او تپيدن !

روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

و من دلم برای تو تنگ شده ...

 

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 منظر شاندرمن( شهرمن)

مناظری از شاندرمن

--------------------------


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 جاذبه های گردشگری شاندرمن( شهر من)

شاندرمن

بلوکات طوالش گيلان است که از شمال محدود است بهطالش دولاب و از جنوب به ماسال و از مشرق به گسگر و از مغرب بخلخال . قريب 3000 تن سکنه دارد. قراي معتبر آن عبارتند از: انجيلان ، شالکي ، دوماف . اهالي آن چادرنشين و اغلب به گله داري اشتغال دارند. و عده قراي آن 37 و مساحتش 9 فرسخ مربع و 644 خانوار دارد. (جغرافياي سياسي کيهان ص 278  (

وجه اشتقاق نام شاندرمن

مسلم به نظر می رسد نام این منطقه صومعه سرا ترکیبی باشد شن (جا) ودرمن. که خوداین جزء دوم را می توان به سه گونه معنی نمود:جایگاه ساخته شده از چوب و درخت، جایگاه درمان و سرانجام جای دیرپایی و استراحت مسافران که از این میان وجه اشتقاق اولی معنی منطقی تری را ارائه می نماید.( l http://far-hang.blogspot.com/2007/07/blog-post_24.htm )

 

 

جاذبه های گردشگری شاندرمن


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 حال که این زمان است ...
حال که این زمان است ...

طپش های قلبم حتی نای رقابت با دقیقه ها را هم ندارد ....

می روم ....

می روم و زیر لب بر سکوت کوچه ناسزا می گویم ......

خدا را می خوانم ...

خدایا.....

سرای محبت کجاست ...؟

ولی باز جز سکوت کوچه جوابی نمیشنوم ...............

 

فرستنده: سونا

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در سه شنبه هجدهم تیر 1387  |
 آنگاه که
آنگاه که

غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که

کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که

شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که

بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که

حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که

خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم دستانت را ،

بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگذارده اند ...

 

فرستنده: سونا

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 (1) برای تو که با من همسفر بودی...

برای تو که با من همسفر بودی...

 

همسفر، می بینم بارتو بستی !

 

دل عاشقمو چقدر آسون شکستی!

 

کاش می شد با خودت منم می بردی

 

از منو و از عشق من اینجوری دل نمی کندی  

 

 

من از تو چیز زیادی نمیخوام...

 

حتی اگه دلت بخواد سراغت نمیام...

 

اما خوب گوش بده به این تمنام...

 

که میخواد بهت بگه این دلِ تنهام ...

 

 

تو که هستی تمومه خواب و رویام...

 

واسه چی میخوای بری از آرزوهام...؟

 

دیگه حتی نمیخوای بیای تو رویام...؟

 

چرا باید تنها بمونم توی این روزا و شبهام ...؟

 

 

کاش میشد بگی به این دیوونه...

 

که چجوری باید بی تو بمونه...

 

با کدوم نگاه عاشقونه...

 

تا ابد چشم براه تو بمونه...

 

 

با این قصه نمی دونم چیکار کنم...

 

واسه رفتنت به سلامت دعا کنم...؟

 

یا اینکه به قلب رسوام اعتنا کنم ...؟

 

ای خدا، بهم بگو، بهم بگو چیکار کنم...

 

 

 

{از شبهه ترانه های خودم}

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 سفر نامه شیراز

 

 

تخت جمشید - فروردین ۸۷

------------------------------

حافظیه - شیراز - فروردین ۸۷

----------------------------------

|+| نوشته شده توسط مازیار احمدی در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 
 
بالا